مرا فقط با قرمز بکش
بقیه ی مداد رنگی هایم برای رنگ کردن تو کافیست
خوابم مثل همیشه رنگی بود
تو هم رنگی بود هم خاکستری ؛
موهایم را کوتاه کرده بودم
و تو قهر بودی
حال همه خوب بود
من هم سلام رساندم
می روم شمال
به اجبار
و فقط دلم را به جاده ، نمک آبرود و تله کابین خوش کرده ام
وای
من انگار افکارم را
اینجا را
و خیلی چیزهای دیگر را جــنده کرده ام
در بین این نا آرامی ها
الی و درباره اش
که اصلا حقشان نبود
قربانی شدند
گناه دارد
امروز
من و یک دوست
ساعت پنج
سینما آفریقا
همه چیز تلخ بود
بهار آن سال باران نمی بارید ،
این را تازه یادم آمد ...
سنگینی نگاهش کار دستش داد .
هشتم تیر پنجاهمین سالروز تولد آقای پدر است و من _که اسطوره ی تواضع و ایثار و گذشت هستم !_ با اینکه داغ یک کادوی تولد از سویش به دلم مانده اما باز _به همان دلیل که در بلا ذکر فرمودم_ برایش ادکلن بلو آّپ مورد علاقه اش را خریدم ؛
باشد تا شرم کند و متحول شود *
* شتر در خواب بیند پنبه دانه ...
کمترین چیزی که میشد خواست سایه ی امنیت و آرامش بود
اینها را دکتر به من نداد
به مهندس مهندس رو آوردم
که کله ی پدرش .
این دختر بچه ی وراج سرعت حرف هایی که از سرش می گذرد به مراتب بالاتر از سرعت حرکت انگشتانش به روی صفحه کلید است
تقصیر خودم بود
آنقدر مصرفت نکردم که تاریخ مصرفت گذشت
فاسد شدی گلم
+ |
مراتب خرسندی (!) خود را به علت نابودی یاهو آی دی دیرینه مان به اطلاع عموم می رسانیم .
ما در حقیقت افراد و آحاد نیستیم و چون خود را بر خلاف این حقیقت افراد و آحاد می دانیم مرگ را ناپسند و نابخشودنی می شماریم . ما در بدن نوع انسان اعضایی موقت هستیم و در جسم حیات کل به منزله ی سلول های آن می باشیم . ما می میریم و از میان میرویم تا حیات جوان و نیرومند بماند . اگر همیشه زنده می ماندیم رشد متوقف میشد و جوانی دیگر در روی زمین جایی برای خود نمی یافت . مرگ مانند سبک نویسندگی ، حذف زوائد و فضولات است . ما پیش از آنکه بمیریم نشاط و حیات خود را عاشقانه به موجود تازه تری می دهیم ؛ با آوردن فرزند بر شکاف میان نسل ها پل می بندیم و دشمنی مرگ را رفع می کنیم . مرگ فقط برای اجزا است و گرچه ما که اجزا هستیم می میریم اما حیات کل را مرگی نیست .
لذات فلسفه
ویل دورانت
دلگیرِدلگیرم مرا مگذار مگذر ...
که به خردادِ پر از حادثه عادت دارید ، هان ؟
خندیدم و انگشتر صورتیم که خوب اندازه ی انگشتش بود را بهش دادم و از ته دل دعا کردم کسیکه که دادخواست طلاق می دهد او باشد نه پسربچه ای که بعد از هشت ماه مثل دستمال مچاله اش کرده بود
من ،
حالا کمی آزادم
از قید تعلق
+ |
من
و تمام آنچه فکر و ذکرم بود
حالا شدیم
پوزخندهایی به تمام وجوه مشترکمان
چقدر دیر خالی می شوم
از این حس کهنه ای که در مغزم می پیچد
خیلی حس بدی نسبت به نقطه عطف زندگانی ام دارم
که بلد نیست عین آدم تعقرش بالایی شود
*نقطه ی عطف : جایی که تعقر تابع عوض می شود ، نقطه ی بحرانی که هیچ وقت min یاmax مطلق نیست ، ریشه ی آزمون مشتق دوم !
خدای گلم
لطفا هلم نده
من نمی خوام پروازو یاد بگیرم
منم زمینیم
بم راه رفتنو یاد بده
"تعلق نداشتن" کلا خیلی چیز خوبیست
من عاشق این آقا کارشناسه ی زبان فارسیم که امروز تو گزینه جوان با سرعت سیم سوت بر ثانیه می رید به طراح سوال و سایر دست اندرکاران !
پ.ن : امسال افتادن رو دور گاییدن با این امتحاناشون ، ولی کلا مگه 15 دل نداره ؟!![]()
+ |
تنهایم بگذارید
من باید درس بخوانم فیزیک بگیرم 20 !
من باید معمار خوبی باشم
من باید یک پرورشگاه بزرگ بسازم
من باید مزعه مان را خراب کنم
ناگهانی های من و تو را
مزرعه ی من و تو را
خراب
کنم
که معمار خوبی شوم .
+ |
اتاقم شبیه طویله ای شده
که یک نیم ضلعش
به جای تو
که همیشه گوسفند دوست داشتنیم بودی
پر شده از واقعه ی نمایشگاه کتاب یکشنبه ی پیش
+ |
حرف هایم پر از نگفتن است
نکند دارم بزرگ می شوم ؟
+ |
فاصله ی واقعیت و حقیقت
از من تا خدا هم بیشتر است
+ |
بک گراند موقت سینگل پلیر را دوست بدارید
و اگاه باشد
به علت خرابی میزبان آپلود فعلا دسترسی به فوتوبلاگ مقدرو نیست .
از شکیبایی شما سپاسگزاریم !
+ |
کاش یک دختر داشتم
الان دلم دختر نداشته ام را می خواهد
چرایش هم فقط به خودم ربط دارد
دخترم !
اهنگ این روزهایم :
خیال کردی که من خوابم
نمی بینم ، نمی تونم
عشق من !